استعمار "زبان و فرهنگ" (پروژهی "میمون، طوطی"، و زبان "مقاومت")
نشست (آذربایجان، مشروطیت و تحریف شخصیتها از شیخ خیابانی تا ستارخان) _ تبریز _ ۱۳۹۱
بسمالله الرحمن الرحیم
محضر برادران و خواهران عزیز سلام عرض میکنم و تشکر از اینکه بنده را به جمع شریفتان پذیرفتید.
نام شهدای تبریز و آذربایجان را و بعضی از علمای بزرگ اینجا را بردند. اگر آذربایجان را و به طور خاص تبریز را از تاریخ ایران و اسلام و تشیع بخواهیم منها کنیم بخش عظیمی هم از معارف عقلی، مفاهیم تربیتی و معنوی و عرفانی، و هم از روح جهادی و سیاسی از تاریخ ایران و تشیع منها میشوند. اسم همین سه بزرگوار را که بردند علامه طباطبایی علامه امینی و علامه جعفری، وقتی به خودم و به نسل خودمان نگاه میکنم میبینیم بخش مهمی از مبانی نظری و دستاوردهای فکری خودمان را مدیون این سه علامه تبریزی هستیم و اگر کار اینها، آثار اینها، فکر اینها نبود خیلی اوقات بچه مسلمانها در پنجاه- شصت سال گذشته دستشان از برهان خالی بود. این بزرگواران و امثال اینها بودند که کمک کردند و بچه مسلمونها که یک جریان ضعیف و حاشیهنشین در دانشگاههایی که بعد از قاجار در ایران تشکیل شد بودند- که حالا نمونه آن را عرض میکنم - جریان مسلمان روشنفکر انقلابی عقلگرای عدالتخواه آزادیخواه استقلال طلب در دانشگاه، ظرف حدود نیم قرن با تلاش امثال اینها توانست خودش را بازسازی بکند. ما را مسلح کردند نسل بچههای انقلاب را به استدلال مسلح کردند که چگونه در برابر مارکسیستها و کمونیستها باید بحث کرد؟ چگونه با جریانهای ناسیونالیست ملیگرای غیردینی سکولار باید بحث کرد؟ چگونه با لیبرالها باید بحث کرد؟ چگونه از نظامسازی عقلانی بحث کنیم؟ چگونه با جریان تحجر و ارتجاع باید ایستاد؟
چهرههای مبارز اسلامی در تاریخ ما توسط چپ و راست تحریف شد حالا به مناسبت این که تبریز است عرض میکنم مثلاْ شما شیخ محمد خیابانی شیخ محمد خیابانی آخوند امام جماعت نماز است که هزار نفر، یعنی مسجد هزار نفر می آمدند به او اقتدا میکردند. بیش از هزار نفر به لحاظ شخصی مواضع مردمی و اسلامی دارد. حزب دموکرات را در همین آذربایجان احیا کرده است. منتهی حزب دموکراتی که ایشان احیا کرده حزب دموکرات کمونیستی یا حزب دموکرات لیبرال نیست. موضعگیری آن روشن است. من فقط به عنوان شاهد مثال از کسروی میگویم. کسروی کتاب «تاریخ آذربایجان» را نوشته است. میدانید او اول آخوند بود بعد مرتد شد و یک آدم ضد دین خبیث و وابسته به انگلیسها بود و بعد هم جزو مبادی رضاخان و رژیم پهلوی شد و بعدها هم توسط فدائیان اسلام بود. بعد از اینکه هرچه با او بحث کردند درست نشد چون میآمد در مجالسش قرآن را میسوزاند، مفاتیح را آتش میزد، به تشیع و اینها همه را و کارهایی که میکردیم.
کسروی در کتاب تاریخ آذربایجان شانزده ساله آذربایجان مینویسد میگوید با این که خود کسروی و تقیزاده با حزب دموکرات کار می کردند و اینها شاخههای خیانت بود در دموکرات بودند و در شهادت شیخ محمد خیابانی نقش داشتند. خب من یادم است اول انقلاب گروههای مختلف احزاب غیر اسلامی شیخ محمد خیابانی را چنان که میرزا کوچک جنگلی را به عنوان سوسیالیسم مطرح می کردند غیر مذهبی و... مطرح میکردند یا عنوانهای دیگر، چون اینها دموکرات بودند. خود کسروی میگوید که شیخ محمد خیابانی نه بلشویک بود نه لائیک بود نه سوسیالیست بود. حتی بعد جریانهای به اصطلاح پانترکیزم آمدند بگویند که آذربایجان ربطی به ایران ندارد در حالی که اسلام و ایران در تمام تاریخ خود، تشیع از آذربایجان در کشور عمومیشد بزرگان فقه و فلسفه و کلام و تفسیر و حدیث شیعه، اغلب علما و بزرگان آذربایجان کسانی هستند که در مسیر حفظ و احیا تفکر اسلامی شیعی کار کردند. در انقلاب مشروطه و جریانهای دیگر و انقلاب اسلامی آذربایجان یکی از پایههای اصلی انقلاب اسلامی است، بوده و الان هم هست و خواهد بود. شیخ محمد خیابانی را خواستند به عنوان پانترکیزم که میخواهد آذربایجان را، چون ایشان یک مدتی یک حکومت مستقلی به نام آزادیستان، در آذربایجان ایجاد کرد. حتی اسم آن را آذربایجان هم نگذاشت که یک وقت نگویند بحث استقلال و این حرفهاست. برای همین اسم آن را آزادیستان گذاشت و اعلام کرد ما اول اینجا در آذربایجان حکومت مردمی ضد استبداد و ضد استعمار ضد انگلیس ضد روس و ضد شاه تشکیل میدهیم و بعد از این جا میرویم کل ایران را آزاد کنیم. شعار محمد خیابانی این است یک آخوند چریک مجاهد این کار را کرده است اما احزاب موجود در آن موقع، احزاب اسلامی قوی فعال نداشتیم همین طور ترکیب مخلوط بود. همهاش با هم مخلوط بود. کسروی میگوید که کجا شیخ محمد خیابانی که میگویند بلشویک بوده، لائیک بوده و... یا دنبال تجزیه بوده، ابدا چنین چیزهایی نبوده، او میگفت از آذربایجان شروع کنیم و کل ایران را اولاْ از دست رژیم دیکتاتور نجات میدهیم (آزادی). دوم: استقلال ایران از دست روسها و عثمانیها و انگلیسیها، میدانید یک زمانی حتی پانترکیزم که در عثمانی مطرح میشد ترکیه و اینها حتی شیخ محمد خیابانی توسط آنها بازداشت شد. پس علیه انگلیس، روسیه، شوروی و حکومت و علیه استبداد و دیکتاتوری قیام کرده است و میدانید از آن طرف با میرزا کوچک خان جنگلی در گیلان ارتباط برقرار کرد. میرزا کوچکخان هم یک آخوند مجتهد که درس و بحث و مدرسه طلبگی را رها میکند سلاح بر میدارد گروه چریکی جنگل را درست میکند هدفش این است میگوید ما گیلان را آزاد میکنیم و بعد به تهران میرویم و کل ایران را آزاد میکنیم دقیقاْ ادبیات میرزا کوچک خان جنگلی در گیلان و ادبیات شیخ محمد خیابانی در تبریز یکی است. دوتا آخوند چریک مجاهد هستند که با انگلیسها درافتادند، با شاه درافتادند، با روسها و کمونیستها درافتادند و از آزادی اسلامی و آزادی کشور بحث میکنندد و جالب است که هم میرزا کوچکخان را هم شیخ محمد را چه کسانی کشتند و از سر راه برداشتند یا خیانت کردند؟ همین جریانهای ضد اسلامی که به عنوان نواندیشی و روشنفکری و سوسیالیزم آمده بودند. آنها خیانت کردند و با شاه همکاری کردند. شاه و انگلیسیها اینها را کشتند. هم سر میرزا کوچکخان را بریدند و به میدان توپخانه تهران بردند هم شیخ محمد خیابانی را به گلوله بستند و کشتند و شهیدش کردند. حالا بعد آمد از اینها تاریخسازی کردند که بله شیخ محمد خیابانی و میرزا کوچک جنگلی اینها بلشویک بودند، سوسیالیست بودند، گروههای چپ اینها را میگفتند. بعد اسناد آن درآمد که اگر حیدر اوغلی یا احسان اللهخان، اگر تقیزاده و امثال کسروی به شیخ محمد خیابانی و میرزا کوچکخان جنگلی خیانت نمی کردند نه شیخ محمد این جا شهید میشد نه میرزا در گیلان شهید میشد و بعد گیلان و آذربایجان با هم متحد دست انقلابیون میافتاد و بعد میرفتند تهران را آزاد میکردند و کل کشور آزاد میشد چنان که در مشروطه نیروهای نظامی از آذربایجان و از شمال و از ایلات غرب کشور آمدند و تهران را اشغال کردند و الا ارتش قاجار را چه کسی شکست؟ اصلاْ بحث ترک و فارس نبود. قاجار که خودشان ترک بودند. شیخ محمد خیابانی علیه قاجار قیام کرده به خاطر بحث ترک و فارسی؟ ببینید از جریانهای نژادپرستی قومیتی این را یک جور تفسیر کردند. جریانهای چپ بلشویک یک جور تفسیر کردند. جریانهای وابسته به غرب یک جور تفسیر کردند. ولی واقعیت قضیه این است.
یک مثال دیگر ستارخان و باقرخان هستند. خب من یادم میآید اول انقلاب جریانهای ضد دین گاهی عکس ستارخان باقرخان را اینجا یا جاهای دیگر دستشان میگرفتند. من یادم هست. به عنوان اینکه اینها رهبران ناسیونالیزم چپ، علیه مذهب و مذهبیها هستند. تاریخسازی و دروغ سازی کردند برای این جریان دانشجویی به سمت چپ و راست برود. خب ستارخان و باقرخان چه کسی بودند؟ اول ستارخان با فتوای عالم فقیه به صحنه آمده و سلاح برداشته تا آخر هم حرفش همین است. ستارخان یک کلمه حرفهای ایدئولوژیهای مادی را نزده است. میدانید وقتی روسها تبریز را گرفتند بیشترین مقاومت مسلحانه در برابر این متجاوز در تبریز انجام شده است. که در همین کوچهها و خیابونهای تبریز سنگربندی شده بود کوچه با کوچه محله با محله درگیری بود. کسانی که با استبداد بودند و با روسها و متجاوزین بود و کسانی که حتی با انگلیسها بودند و جالب انگلیس و روس سر ایران با هم رقابت میکردند ولی سر بعضی مسائل اینها با هم متحد شدندد! یکی سر قضیه میرزا کوچک خان بود در جنگل بود. انگلیس و روس حتی کمونیستها، و شاه حکومت با هم متحد شدندد که این روحانی مجاهد را در گیلان نابودش کنندد و کردند. یک جایی همین جا در تبریز بود که جریانهای مخالف همه با هم متحد شدندد یعنی سفارت انگلیس در تبریز کنسولگری انگلیسها و روسها و دربار که با هم مشکل داشتند با بابیها و بهاییهایی که این جا بود سازماندهی داشتند همه با هم متحد شدندد علیه انقلابیون واقعی که خون اینها انقلاب مشروطه را پیش برد با فتوای علمای مشروطه خواه از نجف تا تبریز تا تهران. خود ستارخان تحت تاثیر این علما بود. با فتوای اینها میآمد. با همین ثقهالاسلامی که گفتم روز عاشورا در تبریز او را اعدام کردند و قمهزنها حاضر نشدندد به کمک او کنند. روز عاشورا به دارش کشیدند ستارخان از جمله با ایشان ارتباط نزدیک دارد. یک وقتی روسها که دیگر مقاومت تبریز شکست گفتند تمام خانهها روی پشتبامهایشان پرچم سفید بزنند که دیگر تسلیم شدند. اکثر خانهها در تبریز که آن موقع مثلاْ دویست - سیصد هزار جمعیت داشته است. آن موقع تبریز به لحاظ جمعیت بعد از تهران دومین شهر ایران بود. بالای سر اکثر خانهها پرچم سفید زدند. بعضی از انقلابیون مشروطه شرعی و اسلامی هم رفتند در خانههایشان گفتند تمام شده است! ستارخان بلند شده با چند نفر با ۱۰- ۲۰ نفر از نیروهایش رفته روی پشتبام خلنهها پرچمهای سفید را برداشت و به جای آن پرچم سرخ گذاشت و دوباره فردایش قیام در تبریز راه افتاد.
خب اینها را دیدید این ستارخانی که این کار را میکند بعد مشروطه پیروز میشود از تبریز او را بیرون میکنند! بعد از اینکه انقلاب مشروطه پیروز شده اینها را به اسم مشروطه خواهی نابود کردند! انقلاب مشروطه پیروز شده یا در شرف پیروزی است. ستارخان و باقرخان بیرون میکنند میگویند اینها تا اینجا مسلح هستند اینجا امنیت ندارد بروید تهران! از بین راه که دارند تهران میروند از تهران بین راه سراغشان میآیند که تهران نیایید بیزحمت نجف پیش علمایتان بروید چون تهران بیایید باز اینجا فتنه میشود! میخواستند بین راه جلوی آنها را بگیرند. ستارخان کاسب است مسجدی و هیئتی است اما به خاطر دین و استقلال کشور و آزادی به صحنه میآید و سلاح برمیدارد. حالا این ستارخان را یک جوری کرده بودند که فکر میکردیم ستارخان و باقرخان ضد مذهب هستند، وابسته به شوروی یا انگلیس بودند! تاریخ را کلا جعل کنند و راجع به همه چه دروغ گفتند. راجع به ایران قبل از اسلام، ایران بعد از اسلام، راجع به عرب و عجم راجع به ترک و فارس و کُرد و عرب، راجع به شیعه و سنی، راجع به احزاب، راجع به مشروطه، راجع به مرتجع، راجع به انقلابی تاریخسازی جعلی کردند. برادران و خواهران بدانید جعل تاریخ، شروع جعل در سبک زندگی و سبک فکری است. اینهایی که بخواهند سبک زندگی و فکر شرقی باشد تاریخ را به مذاق شرق جعل میکنند، آنها که میخواهند غربی باشد به مذاق آنها! تاریخ واقعی آن چیزی است که بوده. ستارخان در تهران بعد از مشروطه کارش به جایی میرسد که گریه میکند میگوید خون را ما دادیم بعد فکلیها آمدند حاکم شدند! و در تهران جلوی دموکراتها میایستد کسی که در تبریز با دموکراتها کار کرده ولی در تهران میآید جلوی جریان دموکراتها در مجلس و پارلمان میایستد و آن طرفش تقیزاده، کسروی، حیدر علیاقلی است که اینها از همین آذربایجان بودند. نظریهپردازان جریان ضد دین قبل از اینها در دوره قبل مشروطه آخوندزاده است آخوندف و امثال اینها. طالبوف است که اینها سبکهای شرقی و غربی و ضد دینی را تئوریزه میکردند و سی- چهل سال در مشروطه بر اساس این حرفها حزب سیاسی ساخته شد و بر اساس اینها رژیم پهلوی به یک سر کار شکلی آمد. قانون اساسی نوشتند و نظامسازی کردند و کشور را اواخر قاجار و زمان پهلوی کلا زیر سلطه انگلیس و آمریکا بردند و به همه هم باج بده! یفرمخان ارمنی، کسانی که آیتالله بهبهانی را در تهران آخوند مشروطهخواه را که تازه بهبهانی با شیخ فضل الله نوری درگیر سر مشروطه شده بود! حتی او را هم زدند و ترور کردند و کشتند فقط به اعدام شیخ فضلالله اکتفا نکردند. بهبهانی منتقد شیخ فضلالله را هم همینها ترور کردند. و بعد جریان پارک اتابک در تهران پیش آمده است که حتما میدانید چه بود؟ آمدند مجاهدین مشروطه خواهی را که از تبریز یک در سرنگونی تسلیم رژیم قاجار در برابر مشروطه مجلس نقش عمده داشتند اینها رفتند در پارک اتابک، مشروطهخواهها حمله کردند که اینها را خلع سلاح کنند! درگیری میشوند که باقر خان را میگیرند مفصل کتک میزنند و به ستارخان تیراندازی میکند تیر به پای ستارخان میخورد و تا آخر عمرش ستارخان میلنگید و بعد اینها را در تهران ذلیل کردند! اجازه ندادند به تبریز برگردند در تهران بعد از مشروطه، مشروطه خواههای وابسته به انگلیس و غرب و اینها را ذلیلشان کردند به حدی که ستارخان کارش به جایی میرسد میگوید آقا کاری بدهید که اقلاْ من از گشنگی گدایی نکنم! ببینید اینها چه کار کردند! رهبران مشروطه که رهبران دینی بودند یا مثل شیخ فضل الله به دار کشیدند یا مثل بهبهانی کشتند یا مثل آخوند خراسانی که از نجف میخواست بیاید به ایران حکم جهاد بدهد شب قبل از حرکت در نجف او را مسموم کردند و ایشان همان شب شهید شده است و روسها و انگلیسیها و دربار همه باهم ساختند اینها که با هم دشمن بودند! کمونیست و بابی و بهایی و ناسیونالیزم و ناسیونالیستهای ملیگراها و سلطنتطلب و همه با هم کنار هم قرار گرفتند در برابر این جریان اسلامی روشنفکر عدالتخواه جدید راه نیفتد! چون این پته همهشان را روی آب میریزد. تا اینها را تا ندانید نمیدانید چه اتفاقی افتاده و نخواهید دانست الان چه باید بکنید؟ وقتی که میرزا کوچک و خیابانی و ستارخان را هم که چپ و انگلیس و روس و دربار، همه با هم ساختند و نابودشان کردند از اینها چهرههای قلابی ساختند. شما ببینید با زمانهای دیگر چه کار میکنند؟ میدانید وقتی نواب را بعد از کودتا اعدامش کردند اولاْ اول کسی است که پای چوبه دار خندید. آن کسی که می خواست فرمان آتش بدهد میگوید وقتی میخواستیم اینها را ببریم اعدام کنیم می خندیدند! شب تا صبح هم عبادت و نماز، بعضی از اینها را این قدر زده بودیم که نمیتوانستند سر پا بایستند! بعضیهایشان را برهنه کرده بودند در بشکه پر از خرده شیشه و تیغ، و بعد بشکه را قل میدادند! میگفت که ما اینها را خیلی زدیم بدنشان شکسته و خورد شده بود ولی این قدر با نشاط بودند که ما لجمان میگرفت و اون روزی که با آنها گفتیم امشب شب آخر شماست نواب بلند شد با فداییان اسلام همدیگر را بوسیدند و به هم تبریک گفتند که امشب شب وصال است. این از کرامات نواب است. ایشان با آقای شاهآبادی که استاد امام است که اهل معناست ارتباط داشته و چیزهایی از آینده گفته بودند. در ضمن بگویم پسر مرحوم آقای شاه آبادی که استاد امام بود برادر این شهید شاه آبادی میگفت بعد از این که انقلاب پیروز شد من پیش امام رفتم و گفتم که آقا پدر ما که استاد شما بود گاهی در خانه از قبل از انقلاب به ما میگفت که انقلاب میشود و شما رهبر این انقلاب هستید و وضعیت جهان کم کم بعد از انقلاب تغییر میکند. بعد امام گفت چیزی به شما میگویم که تا زندهام نمیخواهم جایی نقل کنید. اتفاقاتی که افتاد آقای شاه آبادی به من گفته بود که سلطنت با این انقلاب از بین میرود و جهان اسلام و موقعیت بشر بعد از این انقلاب تغییر میکند.
خب نواب میرود به آن کسی که مسپول تیرباران اوست میگوید تو ما را تیرباران میکنی اما ربع قرن نخواهد گذشت که این توله سگ به فنا خواهد رفت (یعنی شاه) همین طور هم شد. دانشمندان بزرگی که شما در تاریخ می شناسید همه اینها برای بعد از اسلام است. در فیزیک، شیمی، فلسفه، حقوق، زبان، معماری، تاریخ هر چه داریم برای بعد از اسلام است. البته ایرانیها زیر سیطره بنیامیه بر ایرانیها نرفتند خوب کاری هم کردند که نرفتند. گفتند ما اسلام را میپذیریم سلطه عرب بر عجم را ما نمیپذیریم.
حالا ببینید غرب، انگلیسی در ایران چه کار کردند تا سبک تفکر را تغییر بدهند؟ هفت- هشت تا کار متناقض کردند. ۱) اول تقویت زبان و ادبیات فارسی نه فارسی واقعی آدمیزادی که مردم در کوچه خیابان با هم حرف میزدند بلکه فارسی هم من درآوردی! کلمات فارسی که اصلاْ هیچ فارسی زبانی نمیداند معنیاش چی هست حالا اگه هزار سال پیش کسی این کلمهها را به کار میبرده است. مثلاْ ورجان بنیاد... کلمات اینجوری. او را برای مبارزه با زبان قرآن و فارسی امروز آوردند. چون زبان فارسی که شما نمیتوانید از عربی تفکیک کنید اگر توانستید کلمات عربی و فارسی را از هم جدا بکنید ولی باز هم فارسی حرف بزنید بیایی پیش من جایزه دارید! و بعد این فارسی مملو از اندیشه است. شعر ما، نثر ما، این بزرگان ما، هشتاد درصد متفکران درجه یک تمدن اسلامی تاریخ ایرانی در همه رشتهها هستند حتی صرف و نحو ادبیات عرب را ایرانیها نوشتند. مردم عاشق اسلام بودند بحث عرب نبود. مردم مقاومت نکردند. ایرانی اصلا به زور مسلمان نشدند. چهار قرن طول کشید تا ایرانیها مسلمان شدند. بعضیها همان اول، و بعضیها سه چهار قرن بعد، کدام زور؟ حتی بنی امیه ایرانیهان که مسلمان نبودند میآمدند میگفتند ما میخواهیم مسلمان بشویم میگفتند نخیر نمیخواهد مسلمان شوید! چون از آنها مالیات بیشتر میگرفتند. گفتند نمیخواهیم مسلمان شوید ما مالیات بیشتری میخواهیم! این جوری بوده. این قضایایی که دارد بحث میشود همهاش دروغ است. اگر شما طرفدار ادبیات فارسی هستید چرا ادبیات زبان انگلیسی و فرانسوی و اینها را آمدید بر ایران و دانشگاهها و افکار عمومی حاکم کردید. گفتند نه، ما فقط جلوی اسلام از ایران و فارسی حرف زدیم! دیگر نوبت به غرب که رسید دیگر اینها نه ساسانی بودند، نه هخامنشی بودند، نه زرتشتی بودند، نه ایرانی بودند، هیچی نبودند نوکر مطلق غرب! فرهنگ و سبک زندگی و زبان انگلیسی باید بر کل دانشگاهها و رسانههای ایران مسلط بشود! تناقض را ببینید.
از یک طرف برای اینکه مردم و ملت را به جان هم بیندازند شروع کردند همانهایی که گفتند ناسیونالیزم، دیگر اگر ناسیونالیزم شد یعنی ایرانی. ایرانی منهای اسلام! خیلی خب اسلام را کنار گذاشتید ایران را قبول دارید؟ بله تا جایی که علیه اسلام است! ولی بعد برای این که ملت ایران به جان هم بیندازند یک مرتبه قومیتسازی کردند. قومیت بلوچ، قومیت عرب داریم، کُرد داریم، ترک داریم، ما ایرانی نداریم ایران چیه؟ ما ایرانی نداریم ما فارس داریم، ترک داریم، کُرد داریم، عرب داریم، بلوچ داریم، کدام ایران؟ شما که میگفتید ناسیونالیزم، ایران عزیز، ایران پرستی؟ آن را علیه اسلام گفتیم ولی برای این که مسلمین را به جان هم بیندازیم حالا نوبت این حرفهاست. پان ایرانیزم، پان فارسیزم، پانترکیزم، همین طور شروع شد!
و بعد جعل تاریخ، که حالا من چند نمونه را میگویم که در چه دورانی چه اتفاقی افتاد؟ انسان از انسان و مسلمان از مسلمان جدا بشوند روبروی هم بایستند ولی در برابر استعمار تسلیم باشند! قومیت به قومیت، زبان به زبان توهین کند. اینها توطئه است. اینها توطئه مستقیم است. من پشت سر این اهانت به فلان زبان و فلان قومیت و... پشت سر این سرویسهای جاسوسی است و من شک ندارم! از طریق جوک و لطیفه و داستان و شعار و کاریکاتور و ماهوارهها و اینترنت و... پشت اینها سرویسهای جاسوسی است و تناقض را هم عرض کردم. و بعد اینهایی که گفتند ایران ایران، خب زمان جنگ ما که شما گفتید عرب بر عجم حمله کرد و اسلام یعنی پیروزی عرب بر عجم! خیلی خب حرف شما درست، ولی شما زمان صدام چرا به جبهه نمیآمدید؟ چون بچههای ما برای ناسیونالیزم نمی جنگیدند. اینهایی که همان زمان مدام ایران ایران میگفتند و ایران آری اسلام نه، یک نفرشان در جبههها نبودند اینها فقط حرف زدند. بروید وصیت نامه شهدا را بخوانید ایران هم که میگویند، میگویند ایران اسلام. بنابراین شما که مدام ایران ایران گفتید و بعد ایرانیها را به اسم ترک و فارس و عرب میخواهید به جان هم بیندازید و اگر نشد به اسم شیعه و سنی و کُرد با ترک و ترک با کُرد و... همین طور با همدیگر، از آن طرف هم باز میگویید ایران منهای اسلام، خب شما مگر برای ایران منهای اسلام به قول شما در جنگ عرب و عجم، چرا نیامدید خون بدهید؟ چرا در تمام جبهها یک نفر از شما را ما ندیدیم؟ همه بچهها به اسم خدا و پیغمبر و امام حسین جنگیدند. آنهایی هم که میگویند ایران، ایران اسلام است نه ایران منهای اسلام، و اتفاقاْ ایران را اینها نگه داشتند. اینهایی که شعار اسلام دادند ایران را امروز در دنیا به این عزت رساندند. ایرانی که دست شما بود در زمان شاه یکی از ذلیلترین کشورها بود. شما نوکر همه بودید. هیچ کس ایران را نمیشناخت و آنهایی هم که میشناختند فقط به نفتش میشناختند. یک زمانی هم کمکم الحمدلله گربه ایرانی هم مطرح شده بود! امروز شده آتشفشان جهان. هر اتفاقی میافتد میگویند ایران است. خیلی هم البته بیربط نمیگویند. اگر شما دنبال عزت ایران هستید امروز ایران دارد یک قدرت می شود. چهل - پنجاه سال این مسیر را برود و بعد ببینید پنجاه سال دیگر به لحاظ علمی، صنعتی، اقتصادی و از همه جهات، ایران ان شا الله یک قدرت جهانی خواهد شد.
***
همین مسئله زبان، که مفهوم عزت و ذلت ملی است. فرانسویها و انگلیسها وقتی تقریباْ کل قاره آفریقا را سه – چهارتا کشور اروایی کلاْ تقسیم کردند. میدانید آفریقا جز یکی دو کشور، همه آفریقا را اینها بین خودشان تفسیم کردند. بیشتر انگلیس و فرانسه، بعد یک تکه کمی آلمان، بعد یک تیکه آن را بلژیک، و تیکههایی هم کشورهای خورده بودند، عمدهاش انگلیس و فرانسه بود. بعد در کنار غارت، اولین برنامهای که ریختند تغییر لباس مردم، تغییر دین و بعد هم تغییر زبانشان بود. گفتند زبان محلی زبانهای خود اینها خط و زبان یعنی ادعای اصالت، این باید از بین برود. وقتی ملتی یاد گرفت به زبان دیگری باید صحبت کند باید به سبک او لباس بپوشد، میخواهی مصرف کنی باید به آن نگاه کنی و از او یاد بگیری، این ملت دیگر نمیتواند ادعای اصالت کند و روی پای خودش بایستد. بنابراین بهترین آمپولی که میتوانی عضلات او را شل کنی که مقاومت نکند نایستد این است که مدام به او حالی کنی که تو هیچی نیستی و ما همه چیز هستیم! میخواهید پیشرفت کنید باید زبان ما، روش ما و وابستگی به ما داشته باشید. تو هیچی نیستی و ما همه چیز هستیم! چهجوری این کار را بکنی؟ میگوید یکی از آنها تغییر زبان است. بعد عکسالعملی که بعد از این استعمارزدهها در برابر جبری سخن گفتن به زبانهای غربی استعمارگر و اشغالگر نشان میدادند میگوید سکوت بود! – دقت کنید – میگوید یک وقتی میآمدند به این بچههای آفریقایی و سرخپوستها و سیاهپوست زبان یاد میداد و میگفت یاد بگیرید انگلیسی و فرانسه صحبت کنید. بعد بچه بود کلمهها را بلد نبود و لحنش یک جوری بود که خندهدار بود. مینشستند مسخره می کردند! مثلاْ به یک بچه سیاهپوست و آفریقایی میگفتند زبان خودت را ولش کن این زبان برای احمقهاست! درست یاد بگیر که چطوری انگلیسی صحبت کن، اسپل کن، هیجی کن، این طرز حرف زدن است! میخواهی پیشرفت کنی؟ آدم باشی؟ مدرن باشی؟ درست صحبت کن. لباسهایت را عوض کن. لباسهایت را دور بینداز این لباسها را بپوش به زبان ما صحبت کن. حتی با همسایه و با برادرهایت! در خانه خود هم باید با زبان ما با هم صحبت کنید.
خب بعد یک مقاومتی شروع شد. بعد آنها را دست میانداختند و میگفتند این وحشیها را نگاه کن! بلد نیستند چه جوری و به زبان مدرن، به زبان تمدن صحبت کنند. در آفریقا یک مقاومتی شروع شد که ما در برابر جبر سخن گفتن به زبانهای اشغالگر، ما از فرصت سکوت استفاده میکنیم! حالا که اینها نمیگذارند ما با زبان خودمان با هم حرف بزنیم ما هم باید سکوت کنیم و حرف نزنیم. نمیگذارید ما با زبان خودمان حرف بزنیم ما نمیخواهیم با زبان شما حرف بزنیم! بین سکوت اختیاری و تکلم اجباری، ما سکوت اختیاری را انتخاب میکنیم. نه تکلم اجباری به زبان اشغالگر و زبانهای اروپایی. رهبران روشنفکر انقلابی آفریقا میگفتند این سکوت ما را ممکن است اینها حمل بر مسخره کنند و بگویند اینها لکنت زبان دارند و بلد نیستند به زبانهای اروپایی صحبت کنند لیاقتش را ندارید بلد نیستید بدبخت و وحشی هستید! ابزار تمسخر ما شده اما ما از این به بعد، بعضیهایشان اینها را نوشتند مقاله نوشتند و گفتند حالا که نمیگذارند با زبان خودمان حرف بزنیم در برابر اینها سکوت میکنیم. کشورمان را غارت کردند و به زبان ما هم میگویند خفه بشوید! بعد بعضی از این رهبران مقاومت آفریقا گفتند از این به بعد سکوت ما سخن خواهد گفت. ببینید این بحث عزت ملی و نفوذ فرهنگی است. از این پس سکوت، سخن میگوید سخنی که برای رابطه کافی نیست اما برای دفاع از شرف ما لازم است. سکوت، عملکرد انفعالی ما در برابر هجوم قدرت زبان تحمیلی است اما آن را به ما به ابزار دفاعی تبدیل میکنیم و در برابر اجبار استفاده از زبان اروپایی، و این نه گفتن به وضعیت غربمحور است.
یک مطلب دیگر و یک عنوان دیگری برای این بحث دفاع از عزت ملی در آفریقا طرح شد تحت عنوان خفهشدگی! میگویند تا حالا اینها به ما این جوری مطرح کردند که ما یک گروهسازی دوقطبی میکنیم مسلح – خفه! میگوید دوتا قطب داریم یکی مسلط است حرف میزند. گروه دوم یا از این به بعد باید با زبان اینها حرف بزنی، زبانتان اجباری و خطتان لاتین و انگلیسی و فرانسوی باشد یا خفه شوید! گفتند بیایید این دوقطبی مسلط خفه که اینها در واقع انواع دوران پسا استعمار و استعمار جدید است تحت این عنوان که ما دو نوع سکوت داریم یک سکوتی که ما را شرمنده میکند بازسازی میکند فرهنگ شما را حاکم حکومت بر ما، ولی از یک به بعد یک سکوت دیگر اضافه میکنید و آن سکوت اعتراض است. اگر ما به زبان شما حرف بزنیم ذلت را پذیرفتیم و پذیرفتیم که ما دیگر نیستیم و شما هستید و شما صد هستید و ما صفر هستیم! -من دارم عباراتی که آوردند عرض میکنم- سوژه استعمالزده و استعمارگر! یکی فقط حرف میزند یکی فقط باید گوش کند! ما با زبانهای اروپایی با دنیا حرف میزنیم بقیه به زبان اروپایی گوش کنند اگر میخواهند اظهار نظر و تمدنسازی کنند باید کپی بردارید و عین ما تکرار کنید مثل طوطی! مثل میمون! یعنی در واقع غرب گفت که ما انسان در عرض خودمان نمیپذیریم! یا باید میمون باشید یا طوطی! باید در سبک زندگی و در زبان تقلید کنید! اینها اعتراض کردند که خب حالا که اجازه نمیدهید حتی ما به زبان خودمان حرف بزنیم، لباسهای خودمان را بپوشیم و سبک زندگی خودمان را داشته باشیم حالا ما از همین خفهشدگی استفاده میکنیم، بهرهبرداری میکنیم و خفهشدگی را به زبان مقاومت تبدیل میکنیم. یعنی حالا از ذلت میخواهیم عزت بسازیم. مقاومت در فرهنگ و زبان.
یک بحث و رسالهای بود به نام «پوست سیاه و صورتکهای سفید» که سیاه پوستها را مجبور میکنند که ادای سفیدها را دربیاورند مثلاْ موهایشان را بروند رنگ زرد بکنند. سیاهی که مویش زرد است چه میشود آن را کاری ندارم ولی بالاخره باید زرد باشد. به سیاه پوست میگفت تو وقتی آدم هستی که چشمانت را یکجوری سبز باشد و موهایتان زرد باشد و الا آدم نیستید! بعد این بیچارهها میرفتند موهایشان رنگ میکردند میآمدند. اگر کسی چیزی نمیگفت همه فکر میکردند دیوانه است و به او میخندید ولی چون فرهنگسازی شده، فرهنگ سلطه- خفه، این آدم مهم میشد و مفهوم تقلید را آنجا مطرح میکند که مردم استعمارزده مجبور میشوند که حتی باورهای خودشان را ترک کنند. هویت ملی خودشان را ترک کنند و اینها به آنها یاد میدهند که چطوری خودتان خودتان را مسخره کنید! دیدید بین ما مثلاْ یک کسانی هرچه تشبه به آنها بیشتر دارند انگار اینها خیلی روشنفکر و مدرن هستند! آنهایی که نیستند امل و عقب افتاده هستند! ما خودمان مسخره میکنیم. اینها به ما یاد دادند که چطوری خودمان، خودمان را مسخره کنیم! خودمان جلوی همدیگر را بگیریم که آقا راه همین است که اینها رفتند! به شکل اینها، ادای اینها.
ببینید این تعبیر خیلی تعبیر عجیبی است اینجا باید بفهمیم که معنی عزت ملی و عزیت یک جامعه چیست؟ که گفتمان استعماری، گفتمان تحقیر است و هویت تو را به تمسخر میگیرد و زبان تو را مسخره میکند. لباس تو را مسخره میکند بعد کاری میکند که تو خودت وقتی کسی لباس تو را میپوشد مسخره کنی! خودت خودت را مسخره کنی. این ذلت است. هرکس به زبان اینها بهتر صحبت میکند این آدم مهمتری است! هر کس بلد نیست صحبت کند یا نمیخواهد صحبت کند این آدم بدبختی است! چطوری این گفتمان را در خود کشورهای مستعمره بازنویسی کردند و روح تقلید و میمونی و طوطی بودن را بر ملتها حاکم کردند که عزت را از آنها بگیرند از خیلی چیزها استفاده شد یکی هم این طبقه روشنفکر دورگه بود که اینها بلدند حرفهای دورگه بزنند! در واقع دیلماج هستند حرفهای آنها را به زبان ملی ترجمه میکنند ولی آن فرهنگ را جا میاندازند تحت عنوان پیامآوران مدرنیته! نظریهپردازان توسعه و پیشرفت! روشنفکران نواندیش! مگر آنها به این طبقه دورگه احتیاج دارند که تضادها و ناسازگاریها را بین عزت ملی و ذلت و عزت استکبار و تفرعن دشمن اینها را نگذارد علنی بشود و به یک ضد ارزش تلقی بشود. یعنی فرایند ارتباطی استعمارگر و استعمارزده به شیوههای جدید، به شیوههای قرن ۲۱ میلادی از طریق گفتمانسازی و فرهنگسازی بیشتر پیگیری بشود. قبلاْ بیشتر با زور توپ و بمبها بود خب آنها تا یک حدی پیش میرود. الان مقاومت در جهان اسلام چنان بیدار شده که اینها خودشان میفهمند که دیگر نمیتوانند هیچ کشور اسلامی را مستقلاْ بیایند اشغال کنند. مگر خود مسلمانان را به جان هم بیندازند. حالا دیگر فهمیدند که مثل قرن ۱۹ و ۲۰ نیست. الان ارتشهای غربی هیچ کشور اسلامی را نمیتوانند اشغال کنند و بمانند. هر جا بروید میآیند شما را بیرون میکنند چنان که در عراق و افغانستان، و چنان که در غزه.
انقلاب اسلامی اعلام کرده است هر جا به هر کشور اسلامی حمله کنید اشغال کنید خودمان را میرسانیم و نمیگذاریم بمانید. از یمن و عراق هم بیرونتان کردیم. سوریه را هم نگذاشتیم مسلط بشوید ما میتوانیم. اصلا مبنای عزت ملی ما میتوانیم است. اگر شما پذیرفتید که نمیتوانید ذلت شروع شده! اگر پذیرفتید آب خوردنتان هم دست دشمن ذلت شروع شده است! وقتی فرهنگ ذلت را پذیرفتید آن وقت دیگر دشمن احتیاج به اجبار ندارد با اختیار خودتان شما را به آن سمت میبرد. خودتان فکر میکنید به نفعتان است و میروید. این فرق استعمار نو و استعمار کهن است. و ببینید بعد یک سیکل مشددی درست میکنند که ما خودمان با هم رقابت کنیم بر چه که کی بیشتر شبیه بالاست یعنی مسابقه این جوری طراحی میشود! به جایی که خط مسابقه از این طرف باشد مسابقه بدهی به آنجا بررسی طوری مسیر مسابقه را عوض میکند و قواعد بازی را طوری میچیند و سوت را دست یک داور دیگر میدهد و میگوید مقصد آنجاست رقابت بکنید برای این که به آنجا برسید. آنجا کجاست؟ ته تهش وقتی که توسعه یافته شدید میشوید یک شهروند درجه دو، آنها هم هیچ وقت شما را به عنوان غربی نمیپذیرند. شما را به عنوان غربزده میپذیرند اما به عنوان غربی نمیپذیرند. اگر شما الآن آن جا بروید تا آخر باز هم حالت نژادپرستی در اینها هست. به زبان چیز دیگری میگویند اما در عمل تحقیر میکنند و اصلاً قبولتان ندارند بعد ما کاری میکنند ما خودمان در جامعه خودمان، مدام خودمان به همدیگر نگاه کنیم مسابقه بگذاریم در این که چه کسی بیشتر تقلید میکند؟ خودمان! من به تو نگاه میکنم میگویم ببین این اینطوری شده من یک وقت عقب نمانم. باز تو به من نگاه میکنی در حالی که هر دویمان به هوای همدیگر داریم میرویم اصلاً خبری نیست.
یک وقت یکی از تئوریسین روابط بین الملل انگلیسی تا اواسط قرن بیستم نوشت که خوشبختانه کاری کردیم که سوخت موتور غربزدگی یعنی نمیگوید غربزدگی، میگوید این که ملتها احساس ذلت میکنند این سوختشان از خودشان است! کشتیاش هم از خودشان است پاروزنان و کارمندان و خدمه کشتی هم از خودشان هستند با سرمایه خودشان داریم ما اینها را به طرف خودمان کشاندیم! مدام همه به هم نگاه میکنیم فکر میکنیم او یک کسی است یا یک چیزی است! او هم دارد توی دلش همین را میگوید او توی دلش به تو نگاه میکند میکند این رفت ما عقب نمانیم! تو هم داری به این نگاه میکنی بعد میبینیم همه خودمان هستیم آنها دیگر نیستند او یک فرهنگی را ساخته رفته! از دور دارد نظارت میکند. یکی را قوی میکند و یکی را ضعیف میکند ولی کار را خودمان داریم انجام میدهیم ولی این همدیگر را تشدید میکند. اصلاً شما میدانید چطوری دلار پول جهان شد؟ همینطوری. آمریکایی و انگلیسی چرا زبان جهان شد؟ همینطور. از یک طرف از بالا یک تهدید میکند و بعد از پایین مسابقه ایجاد میکند بعد خودش کنار میرود میگوید خودشان میتوانند بروند میگوید وقتی میمون را تربیت کنی اول میترسد و فقط سر غذا با تو همکاری میکند او را شرطیاش میکنی بعد که میمونها راه افتادند دیگر خودشان میروند دیگر لازم نیست تو با آنها بروی تو بایست فقط نگاه کن و لذت ببر. اینها میمونها را راه انداختند. اینها در قرن 19 و 20 ملت میمون ساختند! میمونها در دنیا راه افتادند. از بعد از جنگ جهانی دوم در این 60 سال دلار پول جهان شد و زبان انگلیسی را زبان جهان کردند با این که زبان جهان نیست. بعد خود ماها داریم کمک میکنیم. خب او بگوید دلار پول جهان. وقتی من به دلار معامله نکنم، آن کشور نکند، به زبان که نمیشود. ولی وقتی او گفت بقیه هم عمل میکنند بعد ما خودمان دلار را پول جهان کردیم به دست ما شد نه با دستور آنها. اگر در فرانسه و آلمان انگلیسی صحبت کنید خیلی جاها جوابتان را نمیدهند ناراحت میشوند. در آلمان توی هتل انگلیسی چهارتا کلمه میخواهیم برای نیازهایمان مثل غذا سوال کنیم میفهمید چه میگویم ولی جواب نمیداد! بعد گفت اینجا آلمان است چرا با من انگلیسی صحبت میکنید؟ ناراحت و عصبانی میشوند. فرانسه، آلمان، انگلیس خودشان زبان همدیگر را تحمل نمیکنند اما ماها همه باید زبان اینها را تحمل کنیم. ببینید معنی حرفهای من این نیست که نباید زبان اینها را یاد گرفت. نه، باید زبان یاد گرفت و لازم است در روابط در همه چیز، اما دو جور میشود زبان بیگانه را آموخت. یک جور ذلیل و یک جور عزیز. میمون نباش. آدم باش. این نفوذ و عزت ملی که سر این قضیه عرض کردم.
یک مثال بزنم مثلاً الآن به بانکها میگویند که چرا 25 درصد، 30 درصد میدهید و میگیرید؟ میگویند آقا تورم است! خب؟ حالا یک کسی سوال کند که چرا این تورم هست؟ یک علت اصلیاش این است که شما 20- 30 درصد میگیرید. همین خودش تورم درست میکند. دور. چرا 30درصد میگیرید چون تورم است. چرا تورم است؟ چون 30 درصد میگیریم! خب آقا از دو طرف باید اصلاحش کنید. هم تورم را به عوامل غیر بانکی که مؤثر است باید کنترل بکنید و هم از این طرف، این درصد را باید کنترل کنید اینها مدام همدیگر را تشدید میکند ما همین کار را کردیم. چرا به دلار معامله میکنید؟ چون تو کردی. ببخشید شما چرا کردید؟ گفت اتفاقاً چون تو کردی. اگر همین الآن 30تا کشور تصمیم بگیرند با دلار و یورو معامله نکنند هیچ اتفاقی نمیافتد میتوانند مدیریت بکنند اگر 30تا کشور این کار را بکنند مطمئن باشید 30 سال دیگر دلار و یورو پول جهانی نیست پول خودشان فقط هست. وقتی پول جهانی کردند سوار کل بانکها و پول تمام جهان شدند چنان که شدند. ورشکستگیهایشان معلوم نمیشود. میدانید در فشار جمعیت وقتی یک کسانی هستند که خودشان را به بقیه آویزان میکنند ادا درمیآورند که داریم راه میرویم در حالی که پاهایش روی هواست، یک تیکه روی این است، یک تیکه روی آن است. الآن آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان همینطور دارند راه میروند اصلاً اقتصادشان دارد اینطوری پیش میرود اینها به ما آویزان هستند. سه نفر عاقل پیدا نمیشود که جاخالی بدهند اینها با مغز زمین بخورند! ادامه بدهید همان کاری که او گفت و ادامه داد.
و آخرین نکته. اگر سؤال هم دارید بفرستید.
سؤال: نامفهوم
جواب استاد: ببینید مکتب به زبان خاصی هیچ مکتبی حقایق به زبان خاصی گره نخوردند اما طبیعتاً چون هر مکتب الهی و توحیدی مخاطب آن انسان است و انسان هم بدون زبان نیست وحی وقتی میآید با مخاطب اولیهاش باید با آن زبان بیاید. طبیعتاً با زبانی که نازل شده، آن زبان، زبان اصلی آن مکتب است. شما اگر بخواهید حقایقی را بفهمید و متوجه آن حقایق بشوید با آن زبان است. اما زبانهای دیگر میآیند این مفهوم را گسترش میدهند. بهترین زبانی که بعد از عربی توانسته مفاهیم الهی و اسلامی را در جهان بازتاب بدهد زبان فارسی بوده است. یعنی اسلام تا ایران به زبان عربی آمده، از ایران به این طرف، به سمت چین و هند و شرق آسیا و آسیای میانه به زبان فارسی رفت. الآن شما چین بروید مسلمانهای چین به وضو، دستنماز میگویند. تا بالکان هم که میروید همینطور است. بالکان اروپا در بوسنی و قلب اروپا، اینها شاعران بزرگشان نزدیک 40- 50 دیوان شعر فارسی دارند. آفریقا میروید از سودان تا آفریقای جنوبی تا شرق آفریقا، کنیا، تانزانیا، شمال آفریقا، سودان، یک عالمه کلمات ایرانی است، صدها کلمه ایرانی همین الآن در زبانشان است. خودشان گاهی نمیدانند اینها ایرانی است ما هم نمیدانیم. بعد از عربی، ایران نقش اصلی را در گسترش اسلام داشت. اما ما بحث تعصب زبانی نداریم. من الآن هم عرض میکنم ما حتی زبان انگلیسی، فرانسه، آلمان همه را باید یاد بگیریم و همه این زبانها محمل اسلام میتوانند باشند و باید باشند. یکی از مشکلات ما این است که ما با این زبانها اصلاً در دنیا کار نمیکنیم. شما با این زبانها این حقایق را در دنیا منتقل کن ببینید چقدر مخاطب دارید. من نمیخواهم بگویم بد است یا خوب است میخواهم بگویم حواستان باشد که چرا شد؟ چرا دلار در 50- 60 سال اخیر پول بینالمللی شد، صد سال اخیر که اینها نبود. صد سال پیش که زبان انگلیسی زبان بینالمللی نبود. یک بار به عنوان عزت ملی حرف میزنید این که هیچ زبانی را نباید به من تحمیل کنی. که من از طریق این زبان در خدمت او قرار بگیرم که او بشود دریچهای که فاضلاب خود را از طریق دریچه این زبان روی سروکله من و تو بریزد. تو کلاً مقلد او بشوی. اما یک وقت دارید میگویید زبانهای گوناگون دریچه فرهنگهای مختلف هستند و ما با همه فرهنگها گفتگو میکنیم. حتماً این باید باشد. زبان عربی و فارسی هرجا برود طبیعتاً یک بخش مهمی از اقیانوس معارف اسلام، اخلاق، عرفان، حکمت، سرازیر میشود. کسی که دارد زبان فارسی میخواند بعد بیاید حافظ بخواند، مولوی بخواند، سعدی، سنایی، عطار، ببینید چه دریایی از معارف اسلامی است. اما یک وقت یک زبانی را میخوانید که این دریچهای از هزاران فیلم و کتاب و مطلب به رویتان باز میشود که اغلب اینها مفاهیم انسانی است که از طریق اینها سوء استفاده هم میشود.
بحث دیگر، فرهنگ، نفوذ، عزت و ذلت ملی، غیر از این مسئلهای که عرض کردم بحث سبک زندگی و از جمله روابط زن و مرد و فرهنگ جنسی است. یکی از چیزهایی که عزت یک ملت را سلب میکند تبدیل جوانان یک جامعه به آدمهای جنسی صرف است که مسئله اصلی مغزشان مسائل جنسی باشد. جنسیت لازم است مهم است، مفید است، نعمت خداست. شهوت نعمت الهی است اما مدیریت شهوت وقتی که شیطانی شد و فلج شد، افراط و تفریط شد همین خیر به شر تبدیل میشود و یکی از راههایی که اینها کار میکنند همین است. شما این را شنیدید که آندلس و سقوط اسپانیا که مراقب باشید آندلسی نشوید، یکی از چیزهایی که صریح در تاریخ ثبت شده است آندلس یکی از مراکز اصلی تمدن بزرگ تاریخ شد. اصلاً تاریخ جدید اروپا بدانید تمدن جدید اروپا از آندلس شروع شده است. همین تمدن فعلی. یعنی شمال اروپا که مسیحی بود فقیر بیسواد، بیمار، گرفتار، جنوب اروپا که اروپای اسلامی بود، شبه جزیره ایبری، یعنی جنوب اسپانیا، پرتغال، و جنوب فرانسه و سیسیل و جنوب ایتالیا، همه اینها اسلامی بود و اکثریت اروپاییان مسلمان بودند. آنجا مرکز بزرگترین کتابخانهها، دانشگاهها، بیمارستانها و سلاحهای جدید، اولین توپخانهها آنجا، توپ را مسلمانها داشتند اصلاً اروپاییها نمیدانستند توپ چیست! در جنگهای صلیبی اینها با توپ و سلاح گرم آشنا شدند که مسلمانها استفاده میکردند. و از این قبیل. سکه زدن، کتابخانه یک میلیونی و... طرحی که ریختند این است که ما هم در جنگ علمی، هم سیاسی و هم نظامی ما از مسلمانها شکست خوردیم و باختیم تنها راه این است که این کشوری که اینقدر ادیب، حکیم، فیلسوف، حقوقدان، پزشک، مهندس، این همه جهان اسلام در جنوب اروپا و شمال آفریقا که یک تمدن بود تربیت کرد که هنوز الآن شما به اسپانیا بروید بهترین جاهای تروریستیشان همان سوابق تمدن اسلامیشان است. زیباترین جاهایی که میروند به همه نشان میدهند باز همان مساجد و کتابخانههاست. اغلبش را تخریب کردند ولی همینهایی که مانده، کاری کردند صلیبیها، فئودالها و پاپ کلیسا آن موقع، گفتند ما چرا با این ملت نمیتوانیم مقابله کنیم؟ در هر مسابقهای که با مسلمانها وارد میشویم شکست میخوریم. در علم، در صنعت، در کشاورزی، در جنگ، خب چرا اینقدر مسلمانها قوی هستند؟ اصلاً اروپای جنوبی اروپای مترقی پیشرفت بود اروپای شمالی، اروپای بدبخت بود. گفتند برنامهریزی کنیم بتوانیم یک نسل را از اینها بگیریم. سکس و شراب. مواد مخدر، اینطوری هم میشود کمکم فرهنگسازی بشود که اصلاً سیاست یک حکومت را عوض میکرد. میدانید ما چقدر جنگها داریم که بخاطر این که یک ازدواج غلط صورت گرفت، یک جنگ بزرگی تحمیل میشد و راه میافتاد و خود مسلمانها همدیگر را میکشتند. بخاطر یک ازدواج، نفوذ از طریق یک ازدواج. اینطوری بود. یا از طریق اینها وارد پشت پرده خانوادهها بشوند، کادرسازی کنند. یک مورد دیگری که نقل کردند میگویند اینجا به پاپ خبر دادند گفت کار اینها دیگر تمام شد! گفتند یک خانم خیلی زیبای اروپایی- مسیحی آمد کنار دریا، یکی از حاکمان مسلمان نشسته بود داشت به امواج دریا نگاه میکرد و نقاشی میکرد، یک مرتبه دید این خانم رد شد این قدر زیباست که حتی صبر نکرد به نیروهاش بگوید که بروید به این خانم بگویید با ما باشد! به پاپ خبر دادند که آن حاکم طاقت نیاورده که کسی را بفرستد خودش دویده او را بغل گرفته و برده! وقتی به پاپ گفتند گفت دیگر کار مسلمانها تمام شد. دیگر کارشان را ساختیم حالا بروید آماده بشوید که چند سال دیگر به اینها حمله کنند جوانی که اهل این کارها شد این دیگر اهل جهاد و مقاومت و اهل علم و کارگاه و آموزشگاه نیست نه دخترش، نه پسرش، اهل این مسائل نیستند.
از آن طرف هم شما دیدید فرهنگسازی و نفوذ حتی در مسئله ازدواج، ازدواج دو نفر میخواهند با هم زندگی کنند رابطه فکری و فرهنگی و عاطفی داشته باشند فقط اقتصادی و جنسی نیست بلکه مسئله روحی و اخلاقی است. ما دوتا مسیر را داریم میرویم کسی که دین ندارد دارد به یک سمت میرود اصلاً دنیا از نظر او یک معنای دیگری دارد من به یک سمت دیگری بروم ما چطوری میتوانیم با همدیگر زندگی کنیم؟ ما چطوری میتوانیم فرزند مشترک بیاوریم؟ دین در ازدواج مهم است. دین مسئله شخصی نیست. دین و بیدینی فرد در زندگیاش دخالت دارد. چون نگاه او به حقوق و اخلاق و هدف زندگی و روش به همه چیز فرق میکند. یعنی چه که در ازدواج نباید دین را دخالت داد؟ مگر دین چیست؟ اگر دین تعصب است بله نباید دخالت داد اما اگر دین سبک زندگی است چطور دو نفر میتوانند با دو هدف و دو سبک زندگی متفاوت و متناقض با همدیگر زندگی مشترک بکنند؟ مگر رابطه زن و مرد فقط رابطه جنسی است که شما بگویید مهم نیست افکارتان چیست؟ میخواهند با هم زندگی کنند. دوتا فرهنگ میخواهند با هم ازدواج کنند.
و این را هم عرض کنم یک وقتی یک سفری در اروپا در قطار یک کشیش پروتستان بود ولی آدم خیلی خوبی بود ایشان گفت من از همسرم جدا شدم، میخواهم بگویم آنهایی که متدین هستند رعایت میکنند و آنهایی هم که بیدین ولی ایدئولوژیک هستند رعایت میکنند. گفت من با دوتا بچه از همسرم جدا شدم. گفتم برای چه؟ گفت خانم من ملحد بود گفت من خدا و مسیح را قبول ندارم اینها چرند است ولی من قبول دارم. بعد از یک مدتی به او گفتم ما داریم به دو طرف زندگی میکنیم. در زندگی جسمها و بدنهایمان کنار هم است اما روح ما دارد به دو سمت متضاد میرود ما نمیتوانیم با هم زندگی کنیم. من به خدا معتقدم تو معتقد نیستی. میگوید از او جدا شدم و متأسفانه دادگاه هم بچههایم را به او داد و او هم بچهها را به کانادا برد و بچههای من هم الآن مثل خودش بیدین شدند بعد جالب است گفت در مکتب ما فقط یک بار میشود ازدواج کرد چون در کاتولیکها اصلاً کشیش نباید ازدوج کند حالا هر گناه دیگری کرد عیبی ندارد. برخی از فرقههای کشیشهای پروتستان میگوید میشود ازدواج کرد. بعضیهایشان میگویند یک بار ازدواج بکن اگر جدا شدی دیگر نباید ازدواج کنی. چون در مسیحیت هم ازدواج کشیش حرام است و هم کلاً طلاق حرام است. نتیجهاش همین فروپاشی خانوادههاست. آن وقت این میگفت که من بعد از این که از خانمم جدا شدم چون دیگر نمیتوانم ازدواج کنم – خیلی جالب است من از تعهدش خوشم آمد- گفت من رژیم غذاییام را کلاً تغییر دادم دیگر غذاهای کالریدار و محرک اصلاً نمیخورم. خیلی وقتها کم میخورم و روزه دارم و تلویزیون را هم از خانهام بیرون کردم چون تلویزیون اغلب صحنههای محرک دارد نه تلویزیون نگاه میکنم نه هر غذایی میخورم برای این که بتوانم خودم را کنترل کنم. باز خوشا به غیرت این. مقصود این که او حرف این را هم میفهمد. گفت من نمیتوانم با این زن کافر زندگی کنم.
خب وقت تمام شد اذان است من به چند سؤال هم پاسخ کوتاه بدهم.
سؤال: گفتند آیا در روابط بینالمللی عزت سیاست خارجی...
جواب استاد: منتهی اسم اشخاص را آوردند که من با اجازه شما وارد این قضیه نمیشوم. دیگر خود شما باید داوری کنید.
سؤال: شما فرمودید انگلیسیها زبان خود را در دنیا رسمی کردند آیا این معلول قدرت علمی آنها نیست؟
جواب استاد: نه. اینها در قرن 19 قدرت نظامی جنگی داشتند یک جزیره کوچک آن طرف دنیا، بشود قدرت دریایی جهان. زرنگ هم بودند. مسلط شدند بیشتر سلطه استعماری بودند نه بحث علمی. این حرفها غلط است؟ نه آقا حرفها عالی است بسیار! این حرفها باید زده شود. خب حالا بزنید پس. نه دیگر اگر میشود نه.
هشتگهای موضوعی